چشمانت
دلم، لهستان بی دفاع ...
فصل برگریزان
چه لحظه های خوبی است!
سال 93 یک تصمیم خوب!
بی خیالی
دوام!
فقط اینو میدونم که هیچی نمیتونه همیشگی باشه
دوام بعضی چیزها فقط چند روزه!
امشب
فانوس به دست کوچه دیدار است
آنگونه تو را در انتظارم که اگر
این چشم بخوابد آن یکی بیدار است..
(رباعی:ایرج زبردست)
سارایی که دوستش ندارم!
دیروز 33 ساله شدم و خوشحالم، برخلاف همه روزهای تولد که اخمو بودم و تنها و ناراحت، لبخندی بر لب داشتم و خوشحال و سرزنده به حال و روز اکنونم فکر میکردم...حس میکنم تنها نیستم و در خوشی هایم با ده ها و شاید صدها نفر شریکم. خوشحالم که توانستم خود را از تعلق به گذشته و نگرانی برای آینده خلاص کنم و در حال زندگی کنم. خوشحالم که در لحظه زندگی کردن را جایگزین تشویش ها و برنامه های گذشته و آینده کردم، خوشحالم که در این نقطه از زندگی به رضایت رسیدم، رضایت از حالم و اکنونم... به فکر ادامه این اکنون نیستم چون آن وقت خودم را به آینده پرتاب میکنم و دوباره میشوم همان سارای آینده نگر که دیگر دوستش ندارم!
حال من
و این روزها
با تو حالم خوب است
...
عقلانیت
صدای فاصله ها
سارا سلام
سارا سلام "اشهد ان لا اله" تو
آمد درست زیر شبستان گل نشست
دربین آن جماعت مغرور شب پرست
یک تکه آفتاب ، نه ، یک تکه از بهشت
حالا درست پشت سر من نشسته است
این بیت، مطلع غزلی عاشقانه نیست
این سومین ردیف نمازی خیالی است
گلدسته اذان و من های های های
الله اکبر و انا فی کل واد ... مست
سبحان من یمیت و یحیی و لا اله
الا هو الذی اخذ العهد فی الست
یک پرده ، باز پشت همین بیت می کشیم
او فکر می کنیم در این پرده مانده است
سارا سلام ... اشهد ان لا اله ... تو
با چشمهای سرمه ای ... ان لا اله ... مست
دل می بری که...حی علی ... های های های
هر جا که هست پرتو روی حبیب هست
بالا بلند! عقد تو را با لبان من
آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست
باران جل جل شب خرداد توی پارک
مهرت همان شب ... اشهد ان ... دردلم نشست
آن شب کبو ... (کبو) ... کبوتری از بامتان پرید
نم نم نما (نما) نماز تو در بغض من شکست
سبحان من یمیت و یحیـــــــــــــی و لا اله
الا هو الـــــــــــــذی اخذ العهــــد فی الست
سبحان رب ، هر چه دلم را ز من برید
سبحان رب ، هر چه دلم را ز من گســــست
سبحان ربی الــ ... من و سارا .. بحمده
سبحان ربی الــ ... من و سارا دلش شکست
سبحان ربی الــ ... من و سارا به هم رسیــم
سبحان تا به کی من و او دست روی دست؟
زخمم دوباره وا شد و ایاک نستعین
تا اهدنا الــ ... سرای تو راهی نمانده است
مغضوب این جماعت پر های و هو شدم
افتادم از بهشـت بر این ارتفاع پست
یک پرده باز بین من و او کشیده اند
سارا گمانم آن طرف پرده مانده است
شعر از : دکتر محمدحسن بهرامیان
آلزایمر
چو دل
تو اینجایی اما دور و دورتر از دور...
ز من هر آنکه او دور، چو دل به سینه نزدیک
روزی از همین روزها
روزی از همین روزها!
میخواهم خودم باشم...
به جایی که مردمش سرشون به کار خودشون باشه و دست بردارن از تجسس در زندگی من
دست بردارن از پرسش
از تهمت
از دروغ
و از همه چیزایی که با اون به دنبال مشروعیت دادن به تفکرات و رفتارهای خودشون هستن.
دلم میخواد خودم باشم بی هیچ ترسی
بدون ترس از دست دادن
ترس رانده شدن
و ترس تنها شدن
میخواهم خودم باشم...
برف
حصار یخ رنجم نمی دهد
زیرا پایداری می کنم
گاهی با شعر و گاهی با عشق
که برای گرم شدن وسیله دیگری نیست
جز آنکه دوستت بدارم
یا برایت عاشقانه بسرایم...
نزار قبانی
ترجمه موسی بیدج
سکوت!
چیزی می شوم از جنس سکوت! از جنس تنهایی ممتد در دنیایی که آدمهایش قلابی اند
آدمهایی که نه تو را می فهمند نه تلاشی میکنند برای فهمیدنت!
ذات زندگیشان بر پایه بی خیالی است و ...
و چه آسان ترقی می کنند!
شهر کوچک من "لی لی پوت"!
این است همه تنهایی بزرگ من در یک شهر کوچک...
تنهاییم در اینجا جا نمی شود! زیادی دلش می گیرد و بزرگ است و نمی داند کجای این دنیا ایستاده! نمی داند برای آدم ماندن تا کجا جا دارد و کجای زندگی خفه می شود و کم می آورد...نمی داند فاصله اش تا رهایی چقدر است..نمی داند هنوز هم آیا سکوت را تمرین کند یا به دنبال جاده ای باشد برای خواندن!
تنهاییم دلش می گیرد وقتی باران می بارد اما او نیست...
تنهاییم دلش برای خودش تنگ شده
برای سارای تنها...
چه تنهایی بزرگی است اینجا! تنهایی یک آدم کوچک در شهری کوچک!
ماه قافله تنهاست
تقدیم به تو و دنیای ما
در کوبیده شد آرام!
یه تنهایی بی انتها
یه دنیای عقل محور
که همه چیزش حساب شدست
حتی روابط!
و البته بهتره بگم روابط از همه چی بیشتر حساب شدست!
و فکرشو بکن توی یه دنیای حساب شده، بخوای متفاوت عمل کنی
یعنی بخوای طبق باورهای سنتی یا حتی فرامدرن عمل کنی
اونوقته که روابط، تورو پس میزنن
پرتت میکنن بیرون
الزام دنیای مدرن تنهاییه؛
یه تنهایی بی انتها
که هیشکی توش نیست
همه هستن، اما بیرون وایسادن
کسی توش نیست، شایدم بهتره کسی نباشه!
...
و شاید قشنگیش هم به همینه!
عجیب است!
راستی چه باید کرد با این دوگانه های مدرن زندگی در یک ساختار سنتی؟!
سردرگمی و آرامش خیالی
و یک روز دیگر با آرامش خیالی!
و روزها از پس هم با سردرگمی و آرامش خیالی!
آنچه میخواهم باشم!
این روزها بیشتر به خودم آرامش می دهم و دلم میخواهد آرام باشم...میخواهم سکوت کنم، مهربان باشم و در مقابل تندی ها به خصوص تندی آدمها متین باشم همانطور که مولایم علی بود و سفارش میکرد..
یا علی...
دستان زمینی به سوی مردی آسمانی ار تبار مردانگی های دور...
کاش در زمان تو در دیاری نزدیک به تو می زیستم...
کاش میتوانستم معنای زندگی تو را آنگونه که بود دریابم
و کاش
اسطوره علی حقیقتی میشد بر عبور از زمانه زندگی من
دارم ساخته می شوم...
چه خوب است ساخته شدن و ساختن...