باید باشی!

میدونم باید باشی و هوامو داشته باشی..

چشمانت

چشمانت ارتش هیتلر بود

دلم، لهستان بی دفاع ...

برای تویی که نمی دونم کجایی و نمی تونم بفهمم کجایی!

فصل برگریزان

روزها و لحظه های پر از زرد و نارنجی..

چه لحظه های خوبی است!

سال 93 یک تصمیم خوب!

اولین پست در سال جدید حکایت از تصمیم من برای بی خیالی دارد!

بی خیالی

دوام!

نمیدونم یهو چی شد؟!

فقط اینو میدونم که هیچی نمیتونه همیشگی باشه

دوام بعضی چیزها فقط چند روزه!

امشب

امشب دلم از آمدنت سرشار است

فانوس به دست کوچه دیدار است

آنگونه تو را در انتظارم که اگر

این چشم بخوابد آن یکی بیدار است..

(رباعی:ایرج زبردست)

سارایی که دوستش ندارم!

حس میکنم بزرگ شدم، حس میکنم عوض شدم و حالا قدرت پذیرش بیشتری برای واقعیتهای اطرافم دارم.

دیروز 33 ساله شدم و خوشحالم، برخلاف همه روزهای تولد که اخمو بودم و تنها و ناراحت، لبخندی بر لب داشتم و خوشحال و سرزنده به حال و روز اکنونم فکر میکردم...حس میکنم تنها نیستم و در خوشی هایم با ده ها و شاید صدها نفر شریکم. خوشحالم که توانستم خود را از تعلق به گذشته و نگرانی برای آینده خلاص کنم و در حال زندگی کنم. خوشحالم که در لحظه زندگی کردن را جایگزین تشویش ها و برنامه های گذشته و آینده کردم، خوشحالم که در این نقطه از زندگی به رضایت رسیدم، رضایت از حالم و اکنونم... به فکر ادامه این اکنون نیستم چون آن وقت خودم را به آینده پرتاب میکنم و دوباره میشوم همان سارای آینده نگر که دیگر دوستش ندارم!

حال من

حال من با تو خوب است 

و این روزها

با تو حالم خوب است

...

عقلانیت

بیزارم از این عقلانیت! میخوام دیوونه باشم!!!

صدای فاصله ها

صدای فاصله هایی که غرق ابهامند..

سارا سلام

این شعرو دوس دارم چون جزو معدود شعرهایی است که با نام من و اینقدر زیبا سروده شده..

سارا سلام "اشهد ان لا اله" تو 

 

آمد درست زیر شبستان گل نشست

دربین آن جماعت مغرور شب پرست

یک تکه آفتاب ، نه ، یک تکه از بهشت

حالا درست پشت سر من نشسته است

این بیت، مطلع غزلی عاشقانه نیست

این سومین ردیف نمازی خیالی است

گلدسته اذان و من های های های

الله اکبر و انا فی کل واد ... مست

سبحان من یمیت و یحیی و لا اله

الا هو الذی اخذ العهد فی الست

یک پرده ، باز پشت همین بیت می کشیم

او فکر می کنیم در این پرده مانده است

 

سارا سلام ... اشهد ان لا اله ... تو

با چشمهای سرمه ای ... ان لا اله ... مست

دل می بری که...حی علی ... های های های

هر جا که هست پرتو روی حبیب هست

بالا بلند! عقد تو را با لبان من

آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست

باران جل جل شب خرداد توی پارک

مهرت همان شب ... اشهد ان ... دردلم نشست

آن شب کبو ... (کبو) ... کبوتری از بامتان پرید

نم نم نما (نما) نماز تو در بغض من شکست

سبحان من یمیت و یحیـــــــــــــی و لا اله

الا هو الـــــــــــــذی اخذ العهــــد فی الست

 

سبحان رب ، هر چه دلم را ز من برید

سبحان رب ، هر چه دلم را ز من گســــست

سبحان ربی الــ ... من و سارا .. بحمده

سبحان ربی الــ ... من و سارا دلش شکست

سبحان ربی الــ ... من و سارا به هم رسیــم

سبحان تا به کی من و او دست روی دست؟

زخمم دوباره وا شد و ایاک نستعین

تا اهدنا الــ ... سرای تو راهی نمانده است

مغضوب این جماعت پر های و هو شدم

افتادم از بهشـت بر این ارتفاع پست

یک پرده باز بین من و او کشیده اند

سارا گمانم آن طرف پرده مانده است

شعر از : دکتر محمدحسن بهرامیان

 

بی تو

مگر می شود بی تو ....

آلزایمر

ما آدمها فراموش نمی کنیم اما به همین راحتی فراموش می شویم!

چو دل

چقدر دلم گرفته...

تو اینجایی اما دور و دورتر از دور...

ز من هر آنکه او دور، چو دل به سینه نزدیک

روزی از همین روزها

چه زود در مقابلم زانو میزنی!

روزی از همین روزها!

میخواهم خودم باشم...

دلم میخواد یه روز که خیلی دیر نیست کوچ کنم

به جایی که مردمش سرشون به کار خودشون باشه و دست بردارن از تجسس در زندگی من

دست بردارن از پرسش

از تهمت

از دروغ

و از همه چیزایی که با اون به دنبال مشروعیت دادن به تفکرات و رفتارهای خودشون هستن.

دلم میخواد خودم باشم بی هیچ ترسی

بدون ترس از دست دادن

ترس رانده شدن

و ترس تنها شدن

میخواهم خودم باشم...

سر آن ندارد امشب که برآرد آفتابی...

برف

برف نگرانم نمی کند
حصار یخ رنجم نمی دهد
زیرا پایداری می کنم
گاهی با شعر و گاهی با عشق
که برای گرم شدن وسیله دیگری نیست
جز آنکه دوستت بدارم
یا برایت عاشقانه بسرایم..
.

نزار قبانی
ترجمه موسی بیدج

آدم و حوا

تو آدم، من حوا...

سکوت!

چیزی می شوم از جنس سکوت! از جنس تنهایی ممتد در دنیایی که آدمهایش قلابی اند

آدمهایی که نه تو را می فهمند نه تلاشی میکنند برای فهمیدنت!

ذات زندگیشان بر پایه بی خیالی است و ...

و چه آسان ترقی می کنند!

 شهر کوچک من "لی لی پوت"!

این است همه تنهایی بزرگ من در یک شهر کوچک...

تنهاییم در اینجا جا نمی شود! زیادی دلش می گیرد و بزرگ است و نمی داند کجای این دنیا ایستاده! نمی داند برای آدم ماندن تا کجا جا دارد و کجای زندگی خفه می شود و کم می آورد...نمی داند فاصله اش تا رهایی چقدر است..نمی داند هنوز هم آیا سکوت را تمرین کند یا به دنبال جاده ای باشد برای خواندن!

تنهاییم دلش می گیرد وقتی باران می بارد اما او نیست...

تنهاییم دلش برای خودش تنگ شده

برای سارای تنها...

چه تنهایی بزرگی است اینجا! تنهایی یک آدم کوچک در شهری کوچک!

 

ماه قافله تنهاست

شروع گریه از اینجاست،که ماه قافله تنهاست...

تقدیم به تو و دنیای ما

دیروز پس از یک هفته که مگسی در خانه ام میگشت، جنازه اش را روی میز کارم پیدا کردم.

یک هفته بود که با هم زندگی میکردیم. شبها که دیر میخوابیدم، تا آخرین دقیقه ها دور سرم میچرخید. صبح ها اگر دیر از خواب بیدار می شدم، خبری از او هم نبود. شاید او هم مانند من، سر بر کتابی گذاشته و خوابیده بود.

در گشت و گذار اینترنتی، متوجه شدم که عمر بسیاری از مگس های خانگی در دمای معمولی حدود ۷ تا ۲۱روز است.

با خودم... شمردم. حدود ۷ روز بود که این مگس را میدیدم. این مگس قسمت اصلی یا شاید تمام عمرش را در خانه ی من زندگی کرده بود. احساسم نسبت به او تغییر کرد. به جسدش که بیجان روی میز افتاده بود، خیره شده بودم.

غصه خوردم. این مگس چه دنیای بزرگی را از دست داده است. لابد فکر میکرده "دنیا" یک خانه ۵۰ متری است که روزها نور از "ماوراء" به درون آن میتابد و شبها، تاریکی تمام آن را فرا میگیرد. شاید هم مرا بلایی آسمانی میدیده که به مکافات خطاهایش، بر او نازل گشته ام

شاید نسبت آن مگس به خانه ی من، چندان با نسبت من به عالم، متفاوت نباشد.

من مگس های دیگر خانه ام را با این دقت نگاه نکرده ام. شاید در میان آنها هم رقابت برای اینکه بر کدام طبقه کتابخانه بنشینند وجود داشته.

شاید در میان آنها هم مگس دانشمندی بوده است که به دیگران «تکامل» میآموخته و میگفته که ما قبل از اینکه «بال» در بیاوریم، شبیه این انسانهای بدبخت بوده ایم.

شاید به تناسخ هم اعتقاد داشته باشند و فکر کنند در زندگی قبلی انسانهایی بوده اند که در اثر کار نیک، به مقام «مگسی» نائل آمده اند.

شاید برخی از آنها فیلسوف بوده باشند. شاید در باره فلسفه ی زندگی مگسی،حرف ها گفته و شنیده باشند.

شاید برخی از آنها تمام عمر را با حسرت مهاجرت به خانه ی همسایه سر کرده باشند.
مگسی را یادم میآید که تمام یک هفته ی عمرش را پشت شیشه نشسته بود به امید اینکه روزی درها باز شود و به خانه ی همسایه مهاجرت کند
مگس دیگری را یادم آمد که تمام هفت روز عمرش را بی حرکت بر سقف دستشویی نشسته بود. تو گویی که فکر میکرد با برخواستن از سقف، سقوط خواهد کرد. یا شاید از ترس اینکه بیرون این اتاق بسته محبوس، جهنمی برپاست

بالای سر مگس مرده نشستم و با او حرف زدم:

کاش میدانستی که دنیا بسیار بزرگ تر از این خانه ی کوچک است.

کاش جرأت امتحان کردن دنیاهای جدید را داشتی.

کاش تمام عمر هفت روزه ی خود را بر نخستین دانه شیرینی که روی میز من دیدی، صرف نمیکردی.

کاش لحظه ای از بال زدن خسته نمیشدی، وقتی که قرار بود برای همیشه اینجا روی این میز، متوقف شوی.

آن مگس را روی میزم نگاه خواهم داشت تا با هر بار دیدنش به خاطر بیاورم که:
عمر من در مقایسه با عمر جهان از عمر این مگس نیز کوتاه تر است. شاید در خاطرم بماند که دنیا، بزرگتر و پیچیده تر از چیزی است که می بینم و میفهمم. شاید در خاطرم بماند که بر روی نخستین شیرینی زندگی، ماندگار نشوم.

نمیخواهم مگس گونه زندگی کنم. بر می خیزم. دنیا را میگردم و به خاطر خواهم سپرد که عمر کوتاه است و دنیا، بزرگ.

بزرگتر و متنوع تر از چیزی که چشمانم، به من نشان میدهد

در کوبیده شد آرام!

به راه پر ستاره می کشانیم..

یه تنهایی بی انتها

 یه دنیای عقل محور

 که همه چیزش حساب شدست

 حتی روابط!

 و البته بهتره بگم روابط از همه چی بیشتر حساب شدست!

 و فکرشو بکن توی یه دنیای حساب شده، بخوای متفاوت عمل کنی

 یعنی بخوای طبق باورهای سنتی یا حتی فرامدرن عمل کنی

 اونوقته که روابط، تورو پس میزنن

 پرتت میکنن بیرون

 الزام دنیای مدرن تنهاییه؛

 یه تنهایی بی انتها

 که هیشکی توش نیست

 همه هستن، اما بیرون وایسادن

 کسی توش نیست، شایدم بهتره کسی نباشه!

...

 و شاید قشنگیش هم به همینه!

عجیب است!

در انتظار به سر می شود اما بی تو به سر نمی شود!

راستی چه باید کرد با این دوگانه های مدرن زندگی در یک ساختار سنتی؟!

سردرگمی و آرامش خیالی

روزی روزگاری سردرگمی!

و یک روز دیگر با آرامش خیالی!

و روزها از پس هم با سردرگمی و آرامش خیالی!


آنچه میخواهم باشم!


این روزها بیشتر به خودم آرامش می دهم و دلم میخواهد آرام باشم...میخواهم سکوت کنم، مهربان باشم و در مقابل تندی ها به خصوص تندی آدمها متین باشم همانطور که مولایم علی بود و سفارش میکرد..

یا علی...

امشب دلم از آمدنت سرشار است...

دستان زمینی به سوی مردی آسمانی ار تبار مردانگی های دور...

کاش در زمان تو در دیاری نزدیک به تو می زیستم...

کاش میتوانستم معنای زندگی تو را آنگونه که بود دریابم

و کاش

اسطوره علی حقیقتی میشد بر عبور از زمانه زندگی من

دارم ساخته می شوم...


چه خوب است ساخته شدن و ساختن...