تبليغاتX
هزارتو
هزارتو

فرهنگی اجتماعی انتقادی

دریافتم که بشارتی نیست

چرا که سرابی در میانه بود...

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:31 توسط سارا | |
روزهایی هست که دلت تنهایی میخواد

روزهایی که هیشکی نیست و اونایی هم که هستن نیستن!

دلم یه جای دنج میخواد دور از هیاهوی همه آدمها

جایی که دستم به خودمم نرسه!

سکوت مطلق و سیاهی شب و تنهایی و صدای ساز مردی که نیست!

نمیدونم چی به سرم میاد

اما زیاد خوش بین نیستم!

اوضاع خوبی نیست

همه چیز به هم ریخته و من تنها موندم با یه عالمه بلاتکلیفی و بی حوصلگی!

نمیدونم سرانجام من چی میشه!!!

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:33 توسط سارا | |
ahmadiculture@gmail.comایمیل من!
نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 11:24 توسط سارا | |
به نظرم همینکه فکر کنی باید لذتهاتو به تأخیر بندازی‬

‫داری خودتو اعدام میکنی‬
‫و مجازات سنگین سخت زندگی کردنو تحمیل میکنی به خودت!
نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 12:23 توسط سارا | |
سخت است تصمیم گرفتن!

...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 11:6 توسط سارا | |
روزهایی که سپری می شوند بی هیچ اندیشه ای...

روزهایی که سپری می شوند با اندیشه های بسیار...

و روزهایی که

شاید فردایی داشته باشند خالی از اندیشه!

نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 11:9 توسط سارا | |
باز من میرقصم!

روزهای شور و سرمستی

روزهای مبهم بیداری!

نوید بهاری کلاغ زاغی ها

و لحظه نزدیک دیدار

...

باز دیوانگی و مستی!

نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 13:35 توسط سارا | |
حالم به هم میخورد از این همه تزویر،

دوروریی،

ریا

...

و از همه چیزهایی که مرا از خود واقعیم دور میکند!

امروز!

تمام شد و چه خوب که پیش از ظهر دریافتم آنچه را که پروردگارم برایم میخواهد و میداند شایسته آنم...

حالا من هم پذیرفته ام، پیش از پروردگارم!

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 18:13 توسط سارا | |
فردا

پایان التهاب

و

شاید شروعی دیگر...

نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 10:59 توسط سارا | |
من در این خانه به گمنامی نمناک علف نزدیکم...

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 18:19 توسط سارا | |
استرس...

التهاب...

و

انتظار

...

نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 11:0 توسط سارا | |
روزهای زیبایی و شور

روزهای لذت و سرخوشی

روزهای انار. برگریزان. سرخوشی

روزهای عکاسی از طلوع و غروب. ستاره ها

روزهای بی سر و سامانی و شوریدگی

روزهای خوشی...

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 19:13 توسط سارا | |
این برگهای زرد نمیدانم نشانه چیست؟

شاید پاییز،

شاید تنهایی،

شاید ...

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 14:9 توسط سارا | |
....

این پست رو حذف کردم چون قصد دل شکستن نداشتم...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 12:51 توسط سارا | |
یه چیز جالب درباره سرشماری امسال!
توجه کردین امسال افراد شاغل چه جوری تعریف میشن؟هرکسی فقط یک ساعت در هفته کار کنه یعنی ماهی چهار ساعت، شاغل محسوب میشه.
یعنی اگر ساعتی دو تومن هم دریافت کنه(یعنی حقوق یه کارمند با ماهی پونصدتومن دریافتی) میشه ماهی هشت هزار تومن!!!
حالا شما حساب کنید چه جوری یه نفر با ماهی هشت هزار تومن حقوق، شاغل خواهد بود!
راستی اگر بعد از اعلام مرکز آمار، آمار بیکاری به زیر صفر رسید با این اوصاف اصلا تعجب نکنید!
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 20:8 توسط سارا | |
ساده نیست گفتن رنجهای زنانه در دنیایی مردانه اما نمی توان سکوت کرد...

مستندی دیدم درباره وضعیت زنان در سومالی. عجیب بود و غم انگیز. باز هم دختران پنج تا نه ساله و حکایت شکنجه ای برای خوشبختی!

چند وقت پیش وقتی مستند ختنه زنان در برخی نقاط کشورهای مسلمان را می دیدم با خود فکر می کردم چقدر باید بیچاره بود که پاکدامنی یک انسان به اجبار تیغ و تشر میسر شود و چقدر یک ساختار فکری باید معیوب و بیمار باشد که این را در قالب رسوم و سنت های پسندیده اش بپذیرد و دیشب دوباره به حال خود و زنان بیچاره اطراف گریستم!

ماجرا از این قرار است که در سودان وقتی دخترها به سن پنج سالگی نزدیک می شوند برای یک دوره نسبتا طولانی شکنجه می شوند تا پس از گذار از این مناسک به عنوان زنی زیبا و مقبول در جامعه خود شناخته شوند!

دخترها را برای چند ماه تا یک سال تنها با شیر شتر تغذیه می کنند و این کار شب و روز ادامه پیدا می کند تا آنجا که از شدت چاقی دختر دیگر قادر به نفس کشیدن نیست! اگر از خوردن امتناع کند با دو تکه چوبی که به هم بسته شده پای او را فشار می دهند تا دوباره مجبور به خوردن شیر شود!!!

و بالاخره این دوره پس از چند ماه به پایان می رسد و مناسک گذر تمام می شود. در واقع نزد مردم این جوامع دختر چاق محبوبیت بیشتری دارد و هرچه چاق تر باشد امکان پذیرش از سوی مردان بیشتر می شود و او خوشبخت تر می گردد!

گریه آن پیرزن هفتاد ساله در این فیلم را فراموش نمی کنم که چطور از شکنجه پنج سالگیش می گفت و البته بعد از آن خود در نقش یک شکنجه گر بسیاری دختران را به خوشبختی نزدیک کرده بود!

نمی دانم چطور می توانم یک رسم فرهنگی در جامعه ای کوچک را به دیده انتقاد بنگرم اما می دانم بازیچه شدن اصلا جالب نیست! یک روز برای مقبولیت باید تا حد یک گاو شیر شتر حورد و روز دیگر از شدت نخوردن به مترسکی استخوانی تبدیل شد که می توان هر لباسی بر ان آویزان کرد!

می دانم همیشه این ساختارها و شرایط فرهنگی حاکم بوده اند که زندگی من زن را نقش زده اند و من در این تابلوی به ظاهر زیبای زندگی تنها نقش یک هم بستر را برای کامجویی های یک هوسران داشته ام . از ختنه من تا پروار کردنم هیچ جا نقشی از لذت من نیست و فقط باید سرکوب شوم تا خوشبخت باشم... سخت است در دنیای گفتمان مردانه دم زدن از خواستن و تامل کردن.

نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 10:50 توسط سارا | |
جالب بود و خنده دار!

ديروز با يكي از دوستان كه قصد يادگيري زبان فرانسه داشت راه افتاديم به چندتا از اين موسسه هاي آموزشي سر بزنيم و از متد و كتاب و مدت و ...خلاصه بهترينش را در بياوريم و البته در آورديم!

انگار اين ظاهربيني به مراكز فرهنگي و آموزشي ما هم بس مدتي است رسوخ كرده و جالب بود يكي شان كه در امارتي زيبا و قديمي در خيابان قصرالدشت شيراز كه يكي از اصيل ترين خيابان هاست، جلوه گري مي كرد و با منشي هاي خوشكل ماماني و لباسهاي كادر پذيرش و ادا و اطوارهاي كذايي، شهريه كلاسهايش را به چيزي حدود چهار برابر در قياس با سايرين رسانده بود!

خب البته بايد پول اين كادر مديريت با لباسهاي مهمانداري و خلباني!!! و دكوراسيون داخلي و تابلوهاي آمريكاي لاتين و بقيه ادا و اصولها از جيب مبارك يك عده تامين شود يا نه؟!

اما ماجرا به همين جا ختم نشد...

چند سال پيش براي ديدن موزه كاخ سعدآباد، به كاخ سبز رضاشاه كه رسيديم  خيل مشتاقان نزديك چهل دقيقه اي ما را معطل كرد تا نوبت به ما رسيد و وقتي خواستيم وارد شويم يك جفت كفش بود نمي دانم يا جوراب كش دار يا چيزي شبيه كفش پارچه اي دستمان دادند كه پا كنيد و داخل شويد و اگرچه اصل و اصول بهداشتيش رعايت نشده بود كه به هر نفر يك جفت جداگانه بدهند و تو مجبور نباشي دستت را در جوراب كش دار نفر قبلي فرو كني و بعد همان را از حلقت بگذراني! اما به هر حال كار خوبي بود براي حفظ ميراث تاريخي و ويران نكردن آثار ظلم و جهل و تجمل پرستي لابد!!! تا بلكه عبرتي شود براي چشم هاي بيرون آمده ما!

ديروز براي دومين بار من اين كار را در يك موسسه زبان انجام دادم! اما نفهميدم براي كلاس گذاشتن الكي و چاپيدن جيب هاي عالي ملت بود يا حفظ موكت هاي مباركي كه زمين را به قدم هاي ما تابناك مي نمودند!  در و ديوار و زمين و آسمان را چند بار چشم چراني كردم(البته از نوع فرهنگيش) اما دست آخر هيچ اثري از ميراث فرهنگي و آثار باستاني در آنجا كشف نشد!

و من انديشه كنان غرق اين پندار بودم كه اينكار قاعدتا بايد در جايي مثل تخت جمشيد انجام شود كه زمين و آسمانش سرشار از گوهرهاي تاريخي و نشانه هاي هويت ماست و افسوس كه چه راحت بيل و كلنگ و چكش و پاره آجر به اين مكان راه پيدا كرد و تيشه به ريشه تمدن ايران زمين زد تا نشانه اي از دوران پليد سلطنت و دولتهاي لابد مستعجل بر جاي نماند!

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 11:30 توسط سارا | |
نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود...
نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390ساعت 12:5 توسط سارا | |

حس خوبي نيست... تنهايي

صداهايي مي شنوي كلافه كننده، آدمهايي مي بيني نچسب! چيزهايي مي بيني عجيب!!! حرفايي ميزني نزدني!

كم كم بي اشتهايي مياد سراغت و با يه عالمه قرص ويتامين B هم چاره اش نمي كني. ديگه پيامهاي روي گوشي هم خوشحالت نميكنه و تماسهاي بي پاسخ اهميتي نداره! اصلا خودت يه ريجكت ليست درست مي كني كه كسي مزاحمت نشه! بعدش با هزار اميد و آرزو ميري سراغ گوشيت كه ببيني چند بار چند نفر رو تونستي ضايع كني اما هيچ تماسي نيست و خودت ضايع ميشي!

تصميم ميگيري دوباره ليست رو اصلاح كني و اينبار همه رو از ريجكت خارج ميكني تا بلكه يه فرجي بشه اما باز هم.... و تازه مي فهمي كه آدمها فقط تا زماني كه باهات كاري دارن مي شناسنت وگرنه از اول هم قرار نبوده صداي پشت هم تماسها و پيامهاشون براي احوالپرسي از تو باشه! كافيه يه بار "نه" بشنون، اونوقت ببين ديگه حتي تماسهاي خودتو هم جواب ميدن؟

دارم عادت مي كنم! به سازگاري عادت مي كنم. زياد جالب نيست يعني درواقع اصلا جالب نيست اما از غر زدن كه بهتره! زياد خوشحال نيستم از اين  همه مبارزه بي نتيجه و تلاش بي سرانجام، اما سعي مي كنم باز هم به يه مبارزه جديد فكر كنم! مهره هاشو هم توي ذهنم چيدم؛ مهره هاي سفيد و سياه، اما همه نقش صورت منو روي سرشون دارن!

بي خيال بابا!شبيه فانتزي تخيلي هاي هاليوودي شد كه الان باهاشون حال نمي كنم!

راستي اين روزا چي منو خوشحال مي كنه؟

تغيير مكان؟ نه

مدام ديدن اطرافيان؟ نه

كتاب؟ نه

فيلم؟ نه

نقاشي..پياده روي...حرف زدن...سكوت...

نه!

شايد همين تنهايي كه يه جور پناهگاهه واسه فرار از دلهره هاي بي پايان زندگي و خزيدن به انباري دنج خونه كه هنوز محبوب ترين جاي زمين براي منه!

نميدونم اما نگرانم!!!

نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 15:2 توسط سارا | |
انتظار مي كشم روزها را

به كليد در چشم دوخته ام

و

تك تك قاصدكها را در شيشه خالي مربا زنداني كرده ام

تا  با شنيدن خبر نيامدنت رهاي شان كنم!

ديگر جشني نيست

آرامي نيست

اما روزهايي فراموش نشدني است!

راستي قول مان يادت باشد اما سعي كن فراموشش كني!

كمتر به هم فكر كنيم!!!

اين قول تو بود نه خواسته من!

من اين روزها بيش از روزهايي كه طلب ميكردي به تو و به دستهايت فكر مي كنم

...

سخت است اما

شايد

زياد طولي نكشد!

نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390ساعت 20:26 توسط سارا | |
دردهاي دل آدمي بي انتهاست

و شايد

سرمايه هايش هم!

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 19:4 توسط سارا | |
می نویسم

برای خدایی که در این نزدیکی است

لای این علفهای هرز

و

در میان دستان کوچک نیاز

می دانم هست

و می داند بارها درهایی را کوبیده ام که در خانه او نبوده

اما به انتظار نشسته تا به خانه او برسم

اینبار من منتظرم

منتظر آمدن او و نوشیدن چای با ما

منتظر آن که در را بکوبم و خدا بیاید در را باز کند...

منتظر اینکه با ما باز هم چای بنوشد.

------------------------------

پ.ن: چقدر این ترانه ابی را دوست دارم که مرا به یاد خدا می اندازد!یادم آمد به یکی از دوستان گفتم با این ترانه نماز می خوانم و او چه عجیب به من نگاه کرد!

نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 11:38 توسط سارا | |
آه ای یقین گمشده...
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 18:53 توسط سارا | |
بازی غریبی است زندگی!

و از آن غریب تر،

بازی ندادن ما زنها در این بازی نا زنانه است!

بازیچه های خوبی هستیم صد البته!!!

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 14:11 توسط سارا | |
هیچ گاه دردهای زنانه دردهای دنیای زنانه اینقدر به من نزدیک نبود

اما حالا هست...

این شعر را به تازگی از یکی از دوستانم دریافت کردم و چقدر به دردهای دنیای زنانه ام نزدیک است:

 

اینجا زمین است ؛ حوا بودن تاوان سنگینی دارد! 

در سرزمین من

هیچ کوچه ای

به نام هیچ زنی نیست

و هیچ خیابانی …

 

بن بست ها اما

فقط زنها را می شناسد انگار...

 

در سرزمین من

سهم زنها از رودخانه ها

تنها پل هایی است

که پشت سر آدمها خراب شده اند...

 

اینجا

نام هیچ بیمارستانی

مریم نیست

تخت های زایشگاهها اما

پر از مریم های درد کشیده ای است

که هیچ یک ، مسیح را

آبستن نیستند ... 

 

من میان زن هایی بزرگ شده ام که شوهر برایشان حکم برائت از گناه را دارد ...!!!

نمي دانم چرا شعار از

لياقتم ،صداقتم ،نجابتم و ... مي دهي

تويي که مي دانم اگر بداني بکارتم به تاراج رفته ،انگ هرزه بودن مي زني و مي روي

اما بگرد ،پيدا خواهي کرد

اين روز ها صداقت و ،لياقت و ،نجابتي که تو مي خواهي زياد ميدوزند!!

      

امروز پول تن فروشیم را به زن همسایه هدیه کردم ، تا آبرو کند ...

برای نامزدی دخترش !

و در خود گریستم ...

برای معصومیت دختری که بی خبر دلش را به دست مردی سپرده که دیشب ،

تن سردم را هوسبازاته به تاراج برد ...

و بی شرمانه می خندید از این پیروزی ...!!!!

 

روي حرفم، دردم با شماست

اگر زني را نمي خواهيد ديگر

يا برايش قصد تهيه زاپاس را داريد

به او مردانه بگو داستان از چه قرار است

آستانه ي درد او بلند است .

...يا مي ماند

يا مي رود!

هر دو درد دارد!

اينجا زمين است

حوا بودن تاوان سنگيني دارد...

 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 11:45 توسط سارا | |

بی ثبات

ناپایدار

لجوج

احمق

و

....

همه اینها منیت من است شاید و منیت هزاران نفر دیگر که مثل من نیستند!

نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 13:31 توسط سارا | |

نمی توانم لب فرو بندم از دردی که این روزها بر جامعه رواست. نمی دانم چه باید گفت و به چه کسی؟ اما وحشتناک است و فاجعه و دردآور و رعب آور...

تقریبا طی یک هفته این سومین باری است که خبر تجاوز دسته جمعی را می شنوم. اولی در اصفهان بعد روستایی در کاشمر و حالا گلستان. وحشتناک است و قابل تامل. نمی دانم ما در چه فکری هستیم؟ به راستی مشکل ما چیست؟ دیش های ماهواره؟ گشت های ارشاد؟ گل برای خوش حجاب ها؟ فیلترینگ سایتها؟ سرعت اینترنت؟ نام خیابان ها؟ هدفمندی یارانه ها؟ سهام عدالت یا خشونتی که دارد به اوج میرسد؟ کودکانی که آزار می بینند؟ تجاوز دسته جمعی به یک خانواده در باغی در حومه اصفهان؟ تجاوز ده نفره به زنی در روستای کاشمر؟ و حالا تجاوز به یک پزشک خانه بهداشت در گلستان؟ و بعد تجاوز به دو دختر دیگر در گلستان و قتل آنها در جنگل؟!!!

نمی دانم چه بگویم از این بحران از این درد و از این سکوتی که مهر بر لبمان زده تا چیزی نبینیم و نشنویم و نخواهیم و ندانیم و ...

چه بگویم جز اینکه راهی باید یافت و تدبیری اندیشید بر این بحران و درد. بر این زخم خشن مردانه بر پیکر جامعه. نه چه می گویم زخم مردانه؟ نه این زخم مردانه نیست و صحبت از چیزی فراتر از جنسیت است. صحبت از سرکوب ها و فقرهاست و خشونت و بازتولیدش در جامعه ای که ادعای اخلاق دارد و البته بهتر است بگویم ادعای مذهب!

دردی است بس جانکاه! این مسئله دارد اپیدمی می شود و مثل یک بحران فراگیر از شمال تا جنوب را در بر می گیرد. قضیه دیگر شهری و غیرشهری نیست بلکه امری اجتماعی است که تبدیل به یک مسئله شده. نمی دانم وقتی دورکیم خودکشی را یک بحران دید و یک مسئله اجتماعی فراگیر در جامعه اش اینقدر به خود لرزید و ترسید یا تنها در پی اثبات یک مسئله بود؟ اما من می بینم و در پی اثبات نیستم که این مسئله خود اثبات شده است و آنقدر رعب آور و خشن که می ترسم حتی به لحظه وقوعش بیندیشم... اینجا دیگر میل جنسی نیست که در هنگام وقوع حادثه موردنظر قرار می گیرد چیزی است از جنس خشونت و از جنس نیرویی سرکوب شده و پنهان و البته خشن بر پیکره جامعه ای مریض. جامعه ای که مشکلش پیشگیری نیست درمان نیست مقابله نیست بلکه فقر است فقر امنیت فقر آرامش و فقر انرژی های پویا برای رسیدن به معیارها...

نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 11:11 توسط سارا | |
روزی تازه آغاز شد اما فقط با طلوع خورشید! دیشب بسی عجیب بود و دلخراش و بی سامان و بی سر!

گریزی نیست از این همه انتظار و از آن بیشتر تنهایی هایی که عالم را سر به مهر کرده اند لابد!

حوصله هیچ کس را ندارم حتی بهار دیگر از پنجره سرک نمی کشد...

وقتی تو نیستی چه حاجت به باران، به یاس و به آشیان تهی دستانی که روزی فقط تو با مرغ دستانت پرشان می کردی...

چه حاجت به سرمستی و شوریدگی و لحظه های سکرآور نیاز...

نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 8:53 توسط سارا | |
جالب است این دنیای مجازی...

خاطره چند ماه پیش فراموش نمی شود و واقعیتی که اصلا واقعی نبود! اما از آن جالبتر آدمهایی هستند که هر روز دارند به این فضا می چسبند تا فراموش کنند و گاهی هم فراموش شوند!

جالب است این اپیدمی یادگیری در ما! که تا چند روز پیش منتقد بودیم و حالا خود جزئی از این فضا!

شاید بهتر است برای هر کدام مان! چرا که مجالی می دهد برای دمی آسودن از دغدغه ها و گاهی پنهان شدن و مدام پنهان کردن هویت واقعی ...

با آدمهایی روبرو هستم که حتی در دنیای واقعی نام شان را پنهان می کنند و چه لجاجت عجیبی است باز هم در پذیرش این هویت قلابی!!!

می خواهم گم شوم در هویتی که  آنقدرها راحت قابل شناسایی نباشد!هویتی که از آن من است اما مال من نیست!

 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 15:50 توسط سارا | |
تغییر در سبک زندگی

این کاری است که خواهم کرد

و از دیروز شروع این تغییر سبک!

و نتیجه اش که همین حالا هویداست!در گره های ابرو!!! در چین های پیشانی و در نگاهی که دیگر منتظر نیست!

منتظر هیچ چیز حتی خودش...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 12:2 توسط سارا | |